پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

10

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

به ايتاليا با ريش جديد من كه شايد به نظر او از همه عجيب‌تر باشد و در اين صفحات به آن ريش بزى مىگويند ، آشنا شود و آن ، چنين است كه تمام صورت را مىتراشند و فقط قسمتى از موى صورت را بر روى چانه باقى مىگذارند . به هر حال خود را به قيافهء ايرانيان درآوردم و در اولين فرصت دستور خواهم داد نقاش صورت مرا نقاشى كند ، و آن را با تابلوى ديگرى كه از من به شيوهء آسورىها ترسيم شده است ، به ايتاليا خواهم فرستاد ، يا با خود همراه خواهم آورد ؛ ولى براى كشيدن تابلو با قيافهء ايرانى صبر مىكنم تا لباسى را كه براى معرفى به حضور شاه خواهم پوشيد ، دربر داشته باشم . در ينگى خانگى برف و باران مىباريد ؛ ولى سرد نبود و اين اولين بارى بود كه در طول اين راه‌پيمايى به اين عوامل طبيعى برخورد مىكردم . صبح روز يازدهم ديروقت حركت كرديم ؛ زيرا به مناسبت نزول برف چادرهاى ما سخت شده و يخ بسته بود و بستن آنها به آسانى امكان‌پذير نبود . با وجود اين ، موفق شديم به موقع خود را به پاى كوهستانى كه بايد از آن عبور كنيم برسانيم و در نزديكى قلعه‌اى به نام پيشاور كه به تازگى براى حفظ سرحدات بنا شده و كاظم سلطان كه پيشتر نيز به وى اشاره كرده‌ام ، با پانصد تن از سواران خود ساكن آنجا بود ، بار افكنديم . بقيهء سواران كاظم سلطان در اطراف پراكنده هستند ، تا از سرحدات مواظبت كنند . روز دوازدهم به دو دليل حركت نكرديم ؛ يكى اين‌كه لازم بود به حيوانات استراحت داده شود تا با شرايط كوهستانى آشنا شوند ؛ و ديگر اين‌كه طبق رسوم محلى بايد كاروان به سلطان كه علاوه بر حكومت شهرها بر عدهء زيادى از كردهاى بيابان‌گرد و بىجا و مكان نيز سمت رياست داشت ؛ پيشكشى تسليم كند . در اين محل سرماى فوق‌العاده‌اى حكومت مىكرد و اين دو شب باد سهمگينى مىوزيد كه نزديك بود طناب چادرها را پاره كند و ميخ‌ها را از جا بكند . صبح روز سيزدهم از كوهستان گذشتيم . در اينجا زمين پر از برف بود و اين برف سنگين ما را تا اصفهان ترك نكرد . سفيدى آن به خصوص موقعى كه آفتاب برمىآمد ، باعث آزار فوق‌العادهء چشم مىشد و مجبور شديم به وسيله‌اى كه گزنفون در موقع خود ، براى حفظ سربازانش بدان متوسل شد ؛ توسل جوييم . يعنى نوار پارچهء سياهى بر روى چشم خود ببنديم ، تا نور از پشت آن بتابد و چشم را آزار نرساند . همين كه شب برآمد ، خود را به كوهپايه‌اى رسانيديم و از بخت موافق در آنجا جاى خشكى براى چادر زدن پيدا كرديم . در اينجا كه بين كوهستان‌هاى پر آب واقع شده بود ؛ دهى قرار داشت به نام كرند كه ساكنين آن كرد بودند . طبق معمول مردم ده مواد خوراكى براى خريد به ما عرضه